چرا از زیر کار در می رویم؟

 

چرا از زیر کار در میریم یا به عبارت دیگه، چرا وقتی یه برنامه میریزیم اون رو اجرا نمیکنیم؟

بذارید براتون یه داستان کوچولو تعریف کنم. این داستان برمیگرده به زندگی شخصی خودم. اگر شما ابتدای سال 96 بنده رو می دیدین، 96 کیلوگرم وزن داشتم. داستان بسیار غمناک میشه وقتی بدونین من از ابتدای سال 90 وزنم همین حول و حوش بود. و این موضوع من رو عذاب میداد.

 

از سال 90 تا 95 لحظه تحویل سال من برنامه میریختم که اضافه وزن 20 کیلویی خودم رو حل کنم.

برنامه اینطوری بود که روزهای فرد برم باشگاه، روزهای زوج هوازی کار کنم، آخر هفته ها برم پارک و اگر شد، ماهی یکبار یا دوبار به استخر یا کوه برم. با خودم میگفتم اگر تغذیه رو هم رعایت کنم، ظرف 6 ماه لاغر میشم.

اما در عمل، هفته اول برنامه رو بطور کامل اجرا میکردم. هفته دوم ، 60 درصد برنامه اجرا میشد و از هفته سوم یا چهارم، کلا برنامه تعطیل میشد. و این ماجرا هر سال تکرار میشد.

من در نوروز 96 اومدم و این موضوع رو ریشه یابی کردم. نتیجه این تحقیقات بنده باعث شد که در عرض 1.5 سال، حدودا هیجده کیلوگرم وزن کم کنم. در واقع من یاد گرفتم برنامه رو به طور کامل اجرا کنم. در ادامه، یافته های خودم رو با شما در میون میذارم. شاید به درد شما هم بخوره.

 

پیدا کردن سرنخ ها

من ابتدا اومدم ریشه یابی کردم. دیدم من توی کارهای دیگه هم همینطور هستم و برنامه ریزی انجام شده رو انجام نمی دم. مثلا کارهای شغلی، کارهای آموزشی، حتی تفریح و دید و بازدید از خانواده هم همینطورم. بیشتر که دقت کردم دیدم این مشکل از زمان نوجوانی وجود داشته.

به این برنامه درسی نگاه کنید (میدونم شما هم مثل اینو توی دوران تحصیل برای خودتون ایجاد کردید. همون برنامه هایی که اگر درست اجرا میشد، شما قطعا نفر اول کنکور میشدید. اما احتمالا شما هم فقط برنامه رو مینوشتید و فقط دو هفته دوام میاوردید).

این مشکل خیلی هاست. مشکل این برنامه ها چی بود که اجرا نمیشدند؟

در واقع باید بگم که مشکل از برنامه ها نیست. برنامه ها با بهترین متد ها نوشته میشد. مثلا من توی نوشتن برنامه درسی برای خودم، «شناور بودن» برنامه رو در نظر میگرفتم. برنامه، نه خیلی فشرده بود و نه خیلی آزاد. طوری بود که با سلیقه و خلقیات من کاملا سازگار بود. اما چرا اجرا نمیشد؟؟؟؟!!!! برای حل این مشکل، باید جای دیگه ای دنبال جواب میگشتم.

من توی تحقیقات و مطالعاتی که به طور تخصصی روی این موضوع داشتم به این نتیجه رسیدم که برای اینکه شما بتونید یک برنامه رو به طور کامل اجرا کنید، باید به اون برنامه «عادت» داشته باشید.

 

با موضوع «عادت کردن» به بیراهه نروید

«عادت کردن» واژه ی بسیار مهمی بود که مدت ها من رو درگیر خودش کرد. حتما شما هم شنیدید برای اینکه کاری برای شما تبدیل به عادت بشه، شما باید 21 روز پشت سر هم اون کار رو انجام بدید (که در مطالعات جدید میگن با توجه به شرایط اقلیمی و محیطی ، در حال حاضر این مقدار برابر 6 ماه هست. یعنی باید 6 ماه یک کار رو انجام بدید تا تبدیل به عادت بشه).

خب! مشکل دو تا شد.برای عادت کردن به یک برنامه ، باید اون رو به مدت 6 ماه اجرا کرد. و برای اینکه بتونید یک برنامه رو به مدت 6 ماه اجرا کنید، باید به اون برنامه عادت داشته باشید. خیلی خنده داره! این یعنی یک حلقه بی نهایت ! که عملا هر طرف، به طرف دیگه وابسته است.

 

دوباره شروع کردم به جستجو کردن. باید یه چیزی رو پیدا میکردم که بین این دو حلقه قرار میگرفت تا بوسیله اون بشه این حلقه بینهایت رو کنترل کرد.

 

توی کتاب «اثر مرکب» نوشته جذاب «آقای دارن هاردی» با موضوعی به اسم «انگیزه» مواجه شدم. که میگفت اگر شما «انگیزه» داشته باشید، یک کار رو (هرچند که سخت باشه) بازم انجام میدید. این موضوع، سرنخ بعدی من برای حل مشکلم بود. یعنی اگر من «انگیزه» داشته باشم، میتونم به مدت 6 ماه ، یک کار رو ادامه بدم و بهش عادت کنم!

 

با موضوع «انگیزه» از چاله به چاه نروید

«دارن هاردی» توی کتاب خودش یه مثال جالب میزنه. میگه فرض کنید میخوام به شما یک اسکناس 100 دلاری جایزه بدم. برای اینکه این جایزه رو دریافت کنید، باید روی یک تخته به عرض 30 سانتی متر که نیم متر از زمین فاصله داره راه بروید.

قطعا شما فوری این پیشنهاد رو قبول میکنید.

حالا فرض کنید بجای اینکه این تخته، نیم متر از زمین فاصله داشته باشه، اون رو بذاریم در ارتفاع 400 متری، آیا بازم حاضرید که اینکار رو انجام بدید؟

احتمالا خیلی ها منصرف میشن؟ 100 دلار ارزش مردن رو نداره :)

اما من شرط می بندم که شما حاضر میشید حتی بدون دریافت جایزه 100 دلاری، روی این تخته باریک در ارتفاع 400 متری راه برید. فقط کافیه انگیزه ای برای این کار داشته باشید. فرض کنید در طرف دیگرِ این تخته، یکی از عزیزان شما (مثلا فرزند کوچتان) دچار حریق شده باشه. شما برای نجات اون، بی معطلی خودتون رو به اون طرف می رسونید.

چی شد؟؟؟!!!!

درسته. شما برای این کار «انگیزه» پیدا کردید.

میگن اگر شما انگیزه داشته باشید، حتی کوه رو جابجا میکنید.

موضوع «انگیزه» مدتها من رو درگیر خودش کرده بود. فکر میکردم باید برای خودم «انگیزه» ایجاد کنم. و کتابی هم در همین رابطه خریده بودم به اسم «هنر ایجاد انگیزه».

ولی یه چیزی رو بهتون صاف و پوست کنده میگم. «انگیزه ی واقعی» فقط در شرایط خاص بوجود میاد و «انگیزه های ساختگی» اونقدر قدرتمند نیستند که بتونند شما رو به پیش ببرن.

مثلا من برای «انگیزه ساختگی» کارهای مختلفی رو تجربه کردم. مثلا میگفتند برای اینکه برات انگیزه ایجاد بشه، برای خودت جایزه تعیین کن. مثلا بگو اگر 5 کیلوگرم وزنم رو کم کنم، برای خودم یه جایزه میخرم!!!!

این خیلی مسخره بود. چون عملا پول از جیبم میرفت. من پول رو بیشتر دوست داشتم. یا اینکه مثلا سعی میکردم به خودم بقبولونم که سلامت میشم یا خوش تیپ میشم و.... اما اینا هیچ کدوم «انگیزه ساز» واقعی نبود.

اگر دقت کرده باشید، این مشکل توی مدارس هم هست. مثلا توی مدارس میان و یک بانک جایزه درست میکنن. مثلا میگن به شاگرد اول یک توپ فوتبال جایزه میدیم. ابتدای کار همه میخوان اون جایزه رو بدست بیارن و انگیزه پیدا میکنن. اما یهو میبنن که تعداد افراد زیادی توی این رقابت هستند و عملا تعداد زیاد افراد، خودش باعث دلسردی میشه . و در واقع دو کفه ی ترازوی «انگیزه» و «نا امیدی» برابر میشه. و شرایط میشه مثل قبل! هیچی به هیچی!

پس باید چی کار کرد.

چند سالی طول کشید که فهمیدم، دنبال ایجاد انگیزه رفتن، یک بیراهه بوده. پس دوباره جستجو رو آغاز کردم.

توی سخنرانی شبهای اعتکاف (توی مسجد امام محمد باقر علیه السلام) سخنران، با صحبت در رابطه با موضوعی، راه حل رو برام روشن کرد.

سخنران گفت، اونایی که توی کربلا امام حسین علیه السلام رو کشتن، بعضی هاشون حافظ قرآن بودن و نماز خون بودن! چرا امام حسین رو کشتند؟ مثلا «شمر» خودش جانباز بوده و در رکاب حضرت علی علیه السلام جنگیده و حافظ قرآن هم بوده، چرا میاد امام حسین علیه السلام رو میکشه؟ مگه نمی دونست که چه گناهی داره مرتکب میشه؟ قطعا میدونست.

بعد، سخنران، یه مثال امروزی تر زد. گفت کسی که سیگار میکشه، مگه نمی دونه که سیگار بده! پس چرا سیگار میکشه؟ کسی که دزدی میکنه چطور؟ قطعا اونم میدنه که کار بدی داره مرتکب میشه.پس چرا این افراد این کارها رو انجام میدن!

جوابش یک جمله است: «چون دلشون میخواست»!

شاید در وهله اول خنده دار به نظر برسه اما وقتی دقت میکنیم میبینیم که همینه! 

کسایی که امام حسین رو کشتن، دلشون پول و مقام میخواست. نه اینکه امام حسین رو دوست نداشته باشن. خیلی هاشون به امام حسین علیه السلام گفتند که ما میدونیم که حق با شماست، ولی پول یزید برای ما شیرین تره! «عمر سعد» میدونست که حق با امام حسینه، ولی «حکومت ری » رو بیشتر دوست داشت.

اگر شما یه چیزی رو «دوست داشته باشید» ، به همون سمت میرین. دیگه کار ندارید که براتون خوبه یا بده!

در واقع اگر دلتون یه چیزی رو بخواد، دیگه نمیتونید در مقابلش مقاومت کنید!

من که غرق در سخنرانی بودم، متوجه شدم که این دقیقا جواب سوال منه!

من برنامه هام رو انجام نمیدم به این دلیل که کار دیگه ای رو که بیشتر دوست دارم رو انجام میدم.

مثلا من توی تایم ورزش، دوست نداشتم برم ورزش، دوست داشتم برم بیرون بگردم. یا دوست داشتم بازی کامپیوتری بازی کنم. حتی توی دوران نوجوانی بجای درس خوندن، دوست داشتم برم بازی کنم.

من دقیقا داشتم کارهایی که «دلم میخواست» رو انجام میدادم، نه کارهایی که برام «مفید» بود.

کلید حل مشکل برام پیدا شد! برای اینکه به یک کار عادت کنم، باید اون کار رو «دوست داشته باشم» یا به عبارتی «دلم بخواد».

بعد که کمی بیشتر بررسی کردم، دیدم اصلا نیاز نیست ما به کاری «عادت» داشته باشیم. فقط کافیه، ما یک کار رو «دوست داشته باشیم». خود بخود ما اون کار رو انجام میدیم.

خب! حالا مشکل راحت تر شد. من برای اینکه بتونم برنامه ها و کارهام رو انجام بدم، فقط کافیه «دلم بخواد».

توی بازه سال 95 تا 96 من روشهای مختلفی رو تست کردم که بتونم راهی رو پیدا کنم که «دلم بخواد» ورزش کنم. روش های مختلف رو تست میکردم و مدام اشکالات روش های مختلف رو رفع میکردم تا نهایتا در ابتدای سال 96 برای خودم به استانداردی رسیدم که باعث شد من با انجام اون کارها، 18 کیلوگرم وزن کم کنم (کابوسی که چندین سال بود، درگیر اون بودم) همچنین این روش رو توی کارهای دیگه ام هم پیاده کردم. من در طول این مدت، سه تا کتاب تالیف کردم، سه تا اختراع برای ثبت بردم، یک استارتاپ رو استارت زدم و خیلی کارهای دیگه که مدتها بود، برنامه اش رو ریخته بودم، اما هیچ وقت انجام نمیشد. در بخش بعد، فرمول ساده ای رو به شما میگم که باعث میشه، به برنامه تون علاقه مند بشید.

 

بالاخره چطور برنامه رو انجام بدیم؟

برای اینکه برنامه رو انجام بدین، باید دو چیز فراهم باشه. یکی اینکه شما اون برنامه رو «دوست داشته باشید» و دوم اینکه «برنامه ریزی تون» درست و حسابی باشه.

برنامه ریزی درست و حسابی رو که همه تون خوب بلدید! اما من چهار نکته رو اینجا تاکید میکنم. برای اینکه برنامه تون درست اجرا بشه باید حتما چهار نکته رو در نظر بگیرید: 1-هدف گذاری    2-برنامه ریزی    3-مراقبه     4-محاسبه.

یعنی چی؟

به زبون آدمیزاد یعنی اینکه مثلا شما باید اول یک هدف رو برای خودتون مشخص کنید که هدف «واقعی» باشه و «قابل دستیابی» باشه. مثلا من وزنم باید 75 کیلوگرم باشه. پس هدف من این بود«کاهش وزن 21 کیلوگرمی در یک مدت خاص» . «مدت خاص» هم با جستجو توی اینترنت مشخص شد. اگر خیلی سریع وزن کم کنم، برای سلامتی خطرناکه، پس با بررسی هایی که کردم، هدفم رو اصلاح کردم: «کاهش وزن 21 کیلوگرمی در 20 ماه».

 

نکته دوم برنامه ریزی هست. خب! شما خودتون استاد برنامه ریزی هستید. اما من برنامه خودم رو هم اینجا مینویسم که شاید برای بعضی جالب باشه. برنامه من دو بخش داشت. «ورزش» و «تغذیه». برنامه ورزشی من ساده بود. روزهای فرد حداقل نیم ساعت باید ورزش کنم (طوری که عرق بریزم). برای تغذیه هم کار پیچیده ای نکردم. فقط همیشه خودم رو سیر نگه میداشتم البته با غذاهای کم کالری. یعنی بجای خوردن نون و برنج و چربی، مرغ و گوشت و حبوبات و میوه میخوردم. و کرفس و هویج هم به عنوان سیر کننده همیشه دم دستم بود. (من به مدت سه ماه ، هر شب یک لیوان آب کرفس میخوردم :) ) . اما اینکه چطور من تونستم این برنامه رو به مدت طولانی انجام بدم ، نکته ی اصلی این مقاله است. که در ادامه (پس از نکات مربوط به برنامه ریزی) بهتون میگم.

 

نکته سوم مراقبه است. یعنی اینکه شما مدام مواظبت و مراقبت کنید که برنامه تون رو باید اجرا کنید. توی علوم دینی به این میگن «ذکر» . حتما شنیدید که میگن طرف همه اش ذکر خدا رو میگه. «ذکر» یعنی «یادآوری». یعنی طرف دائم «به یاد خداست». شما هم باید مدام «یادتون باشه» که باید به اون هدفی که تعیین کردید برسید. و این رو هر روز چک کنید.این باعث میشه، که کارهای جدیدی که در طول روز براتون پیش میاد، حول محور برنامه تون تنظیم بشه. و مراقبت از برنامه اصلی، میشه مهمترین کار شما. یعنی من چون قرار بود روزهای فرد برم ورزش کنم، اگر کسی میخواست توی روزهای فرد کاری بهم بگه (مثلا خرید خونه، یا رفتن به دکتر، یا قرار جلسه، یا رفتن به مهمونی یا ....) کاری کرده بودم که همه افراد خونه می دونستن باید اونا رو توی روزهای زوج بندازند. و علاوه بر اینکه خودم مدام «یادم بود» ، بقیه هم «یادشون بود» و اینطوری از برنامه ام ، مراقبت میکردم.

نکته چهارم محاسبه است. یعنی اینکه وقتی هدف رو تنظیم کردید و مواظبت هم کردید، شما باید شاخصی برای اندازه گیری میزان پیشرفتتون داشته باشید. مثلا من هر روز صبح، خودم رو وزن میکردم تا بدونم که وزنم در چه وضعیتی هست (گرچه بعضی ها میگن که موقع کم کردن وزن، هفته ای یکبار باید روی وزنه برید، ولی من از یک راه رفته دارم براتون حرف میزنم :) )

من یک اپلیکیشن نصب کرده بودم روی گوشیم به اسم six pack in 30 days که هر روز میزان وزنم رو توی اون ثبت میکردم . این نرم افزار به من نمودار وزنم رو در روزهای گذشته نشون میداد. این باعث میشد، وقتی که وزنم یه روز بالا میرفت، روز بعدش بیشتر ورزش کنم تا دوباره به صورت نزولی برگرده. و در واقع اینطوری حساب کار دستم بود.

 

خب ! همه اینها مقدمه ای بود برای خود «برنامه ریزی»! حالا چی کار کنیم که به برنامه علاقه مند بشیم؟

 

چطوری به برنامه علاقمند بشیم؟

همه حرف این مقاله اینجاست. چطور به یک کار علاقمند بشیم؟ من روش های مختلفی رو تست کردم و نهایتا به یک معجزه رسیدم!

معجزه ای به اسم «قدرت مشارکت اجتماعی»

براتون یه مثال میزنم. شاید شما هم از اون دسته افراد باشید که در دوران نوجوانی خودتون سعی کردید زبان انگلیسی رو فرا بگیرید. برای خودتون برنامه ریزی کردید و شاید تعداد زیادی لغت هم حفظ کرده باشید، اما آخرش هم نتونستید به زبان انگلیسی صحبت کنید. و احتمالا، همکلاسی هایی داشتید که به کلاس زبان رفتند و بعد از چند وقت دیدید که چقدر زبان انگلیسی شون خوب شده.

منظورم از این پاراگراف اینه که بعضی کارها توی یک جمع گروهی بهتر انجام میشه. دلایل مخفیِ زیادی هم داره. یکیش اینه که شما برای اینکه توی گروه، نفر آخر نباشین مجبورین تلاش کنین، یکیش اینه که گروه به طور ناخودآگاه مجبورتون میکنه سر وقت اون کار رو انجام بدین، یکیش اینه که گروه باعث میشه شما اندازه پیشرفتتون رو بدونین و در مقایسه با بقیه بتونین خودتون رو ارزیابی کنید و خیلی دلایل مخفی دیگه.

من به این نتیجه رسیدم برای اینکه بتونم وزنم رو کم کنم، باید از قدرت «مشارکت اجتماعی» استفاده کنم. برای همین دو سه نفر رو با خودم همراه کردم که به ورزش بپردازم. این گروه به قدری دوست داشتنی شد که وقتی با هم به ورزش می رفتیم، به ما «خوش میگذشت» . و همین باعث میشد من لحظه شماری کنم تا زمان برنامه ی ورزشی ما فرا برسه و ما ورزش کنیم. گروه خوب، خیلی خوبه، اگر یکروز شما حوصله نداشته باشید، اعضای گروه شما رو مجاب میکنن که به ورزش برید و اگر یک روز دوستتان حوصله نداشته باشه، شما باعث میشید که اون به ورزش بیاد.

سخن آخر اینکه، برای اینکه بتونید یک برنامه رو دوست داشته باشید، یک روش قدرتمند اینه که شما یک گروه دوست داشتنی در رابطه با اون برای خودتون ایجاد کنید.

گروه ورزش، گروهی برای یادگیری زبان انگلیسی (مثلا رفتن به یک کلاس به همراه چند تا از دوستانتون، طوری که رفتن براتون لذت بخش باشه)، گروهی برای افزایش مهارت های سخنوری، یا گروه هایی مثل آشپزی، دوره قرآن، یا هر مهارتی که دوست دارید توی اون مهارت پیشرفت کنید.

پس کلید رسیدن به موفقیت در یک کار، «دوست داشتن اون کار» و یکی از بهترین کلیدها برای دوست داشتن انجام یک کار، «داشتن یک گروه دوست داشتنی» هست.

یا حق

رضا درودی

آبان 1397

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی