ما شهروندان مطیعی برای دهکده جهانی نیستیم؛ این سخن نیاز به کمی توضیح دارد...

انفجار اطلاعات! نمی دانم چرا من از این تعبیر آنچنان که باید نمی ترسم و حتی چه بسا مثل کسی که دیگر صبرش تمام شده است از فکر اینکه جهان به سرنوشت محتوم این عصر نزدیک تر می شود خوشحال می شوم. نیچه خطاب به فیلسوفان می گوید: « خانه هایتان را در دامنه های کوه آتشفشان بنا کنید » و من همه کسانی را که در جست و جوی حقیقتند مخاطب این سخن می یابم. «گریختن » مطلوب طبع کسانی است که فقط به عافیت می اندیشند و اگر نه، مرگ یک بار، زاری هم یک بار.

دهکده جهانی واقعیت پیدا خواهد کرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم. این حقیقت تنها ما را که شهروندان مطیعی برای این دهکده بزرگ نیستیم مضطرب نمی دارد و بلکه غرب را هم چه بسا بیش تر از ما به اضطراب می اندازد. ما شهروندان مطیعی برای دهکده جهانی نیستیم؛ این سخن نیاز به کمی توضیح دارد.

چرا امام حسین (ع) از دشمنان درخواست تاخیر کرد

در این چند شبی که  به مراسم عزاداری می رفتیم، پای منبر یکی از اساتید مطالب جالبی نقل شد که تصمیم گرفتم در چند سطر آنها را برای شما دوستان تحریر کنم.
قرار بر این بود که در شب عاشورا، لشکریان یزید جنگ را آغاز کنند اما امام حسین (ع) درخواست نمودند که جنگ را تا فردا به تاخیر بیندازند. بعضی میگویند که این درخواست کمی عجیب به نظر می رسد . چرا که امام که می دانستند که قرار است چه اتفاقی یفتند، پس چه فرقی میکند امشب باشد یا فرداشب.

بخاطر نفس هایی که میزدی....

با خودم فکر میکنم ، اصلا چرا باید
"آب" با "رباب" هم قافیه باشد؟...
روضه خوان ها ، زیادی شلوغش میکنند!
حرمله آنقدرها هم که می گویند، تیرانداز ماهری نبود! هدف های روشنی داشت!
"چشم عباس"....
"گلوی تو".....
"سینه ی حسین"....

خون تو ، جاذبه ی زمین را از بین برد...

شش ماه، "علی بودن" را طاقت آوردی
و تنها تو بودی که فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود، سه شعبه داشت.

حالا پدرت هی به سمت خیمه ها می رود، هی برمی گردد.
یک قدم می رود....
بر میگردد.....

می رود آخر....
می رود تا با قلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد
تا سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند...

و رباب می رسد از راه
با یک نگاه
با یک جمله ی کوتاه
"آقا جان! خودتان سالمید ان شاءالله؟"

شعر از سید حمیدرضا برقعی

محرم آمد....

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
سر پیراهن تو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید
که انگشتر به دستت تنگ بوده

(شعر از سید حمیدرضا برقعی)