بخاطر نفس هایی که میزدی....

با خودم فکر میکنم ، اصلا چرا باید
"آب" با "رباب" هم قافیه باشد؟...
روضه خوان ها ، زیادی شلوغش میکنند!
حرمله آنقدرها هم که می گویند، تیرانداز ماهری نبود! هدف های روشنی داشت!
"چشم عباس"....
"گلوی تو".....
"سینه ی حسین"....

خون تو ، جاذبه ی زمین را از بین برد...

شش ماه، "علی بودن" را طاقت آوردی
و تنها تو بودی که فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود، سه شعبه داشت.

حالا پدرت هی به سمت خیمه ها می رود، هی برمی گردد.
یک قدم می رود....
بر میگردد.....

می رود آخر....
می رود تا با قلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد
تا سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند...

و رباب می رسد از راه
با یک نگاه
با یک جمله ی کوتاه
"آقا جان! خودتان سالمید ان شاءالله؟"

شعر از سید حمیدرضا برقعی

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی