شش ماه "علی" بودن

می برند اصغر شش ماهه ی او را یا رب           نکند مادرش از دور تماشا بکند
پدرش جسم لطیف طفل را بالا برد                  نکند حرمله از دور تماشا بکند
دشت مسحور شد و حرمله تیری انداخت          نکند تیر سه شعبه باز غوغا بکند
خونِ فواره زده، راهِ نفس را بسته                    نکند پیش پدر،طفل تقلّا بکند
دمِ آخر، لب تشنه، چه کند! وای اگر                با نگاهی طلب آب ز بابا بکند
شرم بابا، رخ مادر، جسم بی جانِ پسر            نکند شمرِ لعین هلهله برپا بکند

بیخیال دنیا می شوم گاهی

بیخیال دنیا می شوم گاهی! از آن بیخیال ها که گاهی دنیا را به نگاهی می بخشند.

نمی دانم ماه رمضان نگاه تو کریم تر است یا من سنسورهایم قوی تر می شود!

تو آن بالا نشسته ای و ما را تماشا می کنی! من هم تماشا می کنم آسمان را! هرازگاهی که پایین میروم (همان موقع هایی که پایین میروم برای بردن سطل آشغال یا برای خرید از سرکوچه)

کوچه ما موقع طلوع ستاره ها خلوت است!

می پندارم که چشمک چشمان پر نور توست!

روزهای سخت بی تو بودن

 


پشت فرمون،این روزا وقتی چشام مات میشه                   کارِ دونه های اشکه، که سرازیر شده

شیشه  ی  ماشینو  بالا  میدم  و  میخونم                           همه شعرایی که با یاد تو تحریر شده

به یاد مهربانی مادر

هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی آدم ازدواج میکنه، ممکنه بعضی شبا دلش مامانو بخواد. :) مطمئنم هیچ وقت توی دنیا هیچ چیزی جای نگاه مادر رو نمیگیره.وقتی صدای مادرم رو می شنوم دلم قرصه قرص میشه. شاید این جادوییه که خدا توی صدای مادر گذاشته. دیشب خیلی دلم گرفته بود . یه شعر واسه مادر نوشتم. تقدیم میکنمش به همه مادر های ایران مخصوصا مادر خودم. اگه تو هم دلت برای مامانت تنگ شد، اگه کنارشی، دستاشو ببوس و اگه کنارش نیستی، معطل نکن! گوشی تلفن رو بردار.....