یا غیاث المستغیثین

به فکر فرو می روم
بین تقدیر و تقصیر مردد مانده ام
شاید، باید راهی دیگر را امتحان کنم؟
اما....
باور کن! خسته از هزار راه رفته ام
دلخورم! از همه راه های بی پایان
و از تمام سنگلاخ هایی که پایم را آزرده اند
نمی دانم....
شاید مصلحت این است....
خدایا!
من معنی مصلحت را نمیدانم
اما تو معنی طاقت را می دانی....

 

رمان دادر (قسمت دوم)

 

چشمهایم را آرام آرام گشودم. پلک هایم که از پس کابوس دهشتناک دیشب , سنگین شده بود, بسان پرده ای سنگین , پنجره غبار آلود دیدگانم را می پوشاند.به سختی به اطراف نگاه کردم. ساحل کاملا آرام بود و بی هیاهو. و جسم بی جان من نیز , بی تحرک بر روی ساحل دریا, آرمیده بود . امواجی که مرا به ساحل رسانیده بودند, هر از گاهی دوباره اندام خسته ام را می بوسید. بدنم را به سختی تکانی دادم و او را از آغوش گرم زمین جدا کردم. بلند شدم و ایستادم

وصیت نامه ی من

 نوشداروی بعد مرگم بود                   زل زدن های عاشقانه تو

 از تو بی وقفه اشک می بارید            و غم مرگ من بهانه ی تو

 روی تابوت من مبار ای عشق             بارش گریه هات سنگینه

 وارث آخرین غزل ! پاشو                    گرچه داغ عزیز سنگینه

 رسمه پشت مسافرا ریزند                قدحی آب تا که برگرده

 پر نکن کاسه های چشماتو               این مسافر که برنمیگرده

 روی خاک مزار من نگذار                    هیچ سنگی  بذار خاکی شه

 وقت بارون بیا به دیدارم                    بوی عشق از مزار پامیشه

رمان دادر (قسمت اول)

 

به نام او که مهربان است بی هیچ چشم داشتی

شب, آرام و بی صدا بر روی امواج دریا آرمیده بود. ستارگان از آن سوی آسمان نیمه ابری شب, هر از گاهی , به نسیم ملایمی  که نوازشگر امواج کوچک دریا شده بود,چشمک می زدند. کشتی غول آسای چوبین پیکر , رقاصه ی صحنه ی دریا شده بود و  به همراه تلاطم امواج بر روی آب می رقصید. تو گویی که کشتی نگینی بود بر انگشتر نیلی دریا و یا گهوارها ای بود در دامان پر مهر او.

عرشه ی کشتی مملو از مسافرانی شده بود که به شوق ضیافت ستارگان, از اتاقک کشتی بیرون آمده بودند. به هر سو که می نگریستی , کسی را میافتی که به آسمان می نگریست.  مسافران, چشم در چشم ستارگان  دوخته بودند و زیبایی آسمان را تقدیس می کردند.

هنوز چند ساعتی بیش نبود که کشتی, مبدا را به شوق مقصد رها کرده بود.مقصدی که برای دیدنش, باید تا طلوع فجر انتظار می کشید.

سایه

 وجود سوزان خورشيد, بر سرم سايه ای داغ افکنده بود و نيزه های طلايي رنگش, بی رحمانه بر نهال نحيف تنم تازيانه می زدند. "دادَر" در گوشه ای آرام آراميده بود. من اما سرگردان و متحير به اطراف می نگريستم. ناگاه نگاهم بر زمين افتاد. سايه ام چه آسوده در سايه ی قامتم بر زمين خفته بود.

فرياد زدم: "دادر! راستی! سايه چيست؟". "دادر" با همان آرامش هميشگی اش لبخندی زد و گفت:

"سايه تذکری است دائمی. هميشه و در هر جا همراه توست. سايه, نقش پيکر توست بر تارک خاک, و گويي تويی که بر خاک خفته ای. سايه تلنگری است به تو  تا هرگاه بدان می نگری دريابی که تو از خاکی و به خاک بر می گردی..."

 بر دستهايم نگريستم. "دادر" راست می گفت. دستهايم رنگی از خاک داشت. بی رمق بود و خسته. خسته از جدالی ديرينه. جدال بر سر زور و زر, بر سر هيچ و پوچ, برای زندگی بهتر, بر سر سکه ای بيشتر يا کمتر....»

بخشی از رمان دادر