دگر هر آدمی اینجا فقط از روم یا زنگ است...

اینم یه شعر که زمان دانشجویی برای امام زمان نوشتم:

بیا استاد صورتگر، که اینجا رنگ بی رنگ است

و نقشی دلگشا آور، که دلها سخت دلتنگ است

از آن روزی که یوسف را ، برادرهاش گم کردند

میان مردم کنعان، برادر داشتن ننگ است

تو رفتی، شهرها گم شد، ز روی نقشه یکباره

دگر هر آدمی اینجا، فقط از روم یا زنگ است

همه دلتنگتن برگرد....

همیشه، آخر قصه، یکی راهی شده رفته                یکی مبهوته و یاده روزای رفته میفته

نه اونکه میره میخواد و نه اینکه مونده میخنده         شاید اینجوری قسمت بود، چی میشه بی تو آینده

29 ساله شدم

امشب 29 ساله شدم.

به قول شاعری که میگفت:

« یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدم، پس از آن ، همه چیز جهان تکراری بود. »

بله! من هم تصدیق میکنم! همه چیز تکراری است. حتی آن تارموی سپیدی که چند سالی است مدام در لابلای موهای مشکی ام تکرار می شود.

 

یه هفته به عید....

یه عمری رو لبهام پر از خنده بود، تا کی باید این نقشو تمرین کنم

یا هر سال تحویل بگم پیشمی، تا کی باید این فکرو تلقین کنم

دارم درد و دل میکنم گوش کن، چقد حرف دارم که خالی بشم

چه حرفایی رو تو خودم ریختم، ببین از نبود تو چی میکشم