رمان دادر (قسمت دوم)

 

چشمهایم را آرام آرام گشودم. پلک هایم که از پس کابوس دهشتناک دیشب , سنگین شده بود, بسان پرده ای سنگین , پنجره غبار آلود دیدگانم را می پوشاند.به سختی به اطراف نگاه کردم. ساحل کاملا آرام بود و بی هیاهو. و جسم بی جان من نیز , بی تحرک بر روی ساحل دریا, آرمیده بود . امواجی که مرا به ساحل رسانیده بودند, هر از گاهی دوباره اندام خسته ام را می بوسید. بدنم را به سختی تکانی دادم و او را از آغوش گرم زمین جدا کردم. بلند شدم و ایستادم

.سراسر وجود خالیم را وحشتی غریب پر کرده بود. دریا تمام بدنم را در هم کوبیده بود و درد با تمام وجودم عجین گشته بود. به اطرافم نگریستم. برق خورشید به ناگه چشمانم را آزرد ونگاهم را معطوف خویش نمود. خورشید چونان همیشه بر تخت آبی اش چنبره زده بود و هوا کاملا گرم شده بود. نقش بی رنگ پرندگان بر صفحه تک رنگ آسمان حکایت از جزیره ای متروک داشت. لحظه ای آرام گرفتم و به دریا نگریستم.دریای دو رو, بی شرم از تجاوز دیشب, کماکان پر غرور و بی نجابت بر دامان جزیره چنگ می کشید. . به سختی به راه افتادم تا شاید در گرماگرم سردرگمی خویش نشان از مقصدی معلوم بیابم.  قدم هایم مرا به سمت درختانی که گویی از قلب جزیره سر به سینه آسمان کشیده بودند می کشاند.آهسته آهسته به آنها رسیدم.درختان با تمام انگشت هاشان به آسمان اشاره می کردند و در میان بهت پرشور دریا , بی پرده سکوت را فریاد می زدند.

نمی دانستم دست سرنوشت با من چه کرده است. به یکباره از آسمان بلند پروازی هایم در جزیره ای هبوط کرده بودم که نه عروج را می شناخت و نه اوج را, بلکه تنها تکه خاکی بود بر سینه آب که گویی هیچ نشانی از نشانی نداشت.

اندام نحیفم, نیز دیگر حریف پنجه تقدیر نبود.ضعف وعطش بر وجودم غالب گشته بود و هراس های بی وقفه, فرصت اندیشیدن را از کفم ربوده بود.

در این بحبوحه, تنها امید رهگذار خسته ای چون من, میوه درختانی بود که از سر عطوفت, بی هیچ چشم داشتی مهربانی را تکثیر می کردند.

بی تأمل, "دست هایم فواره خواهشی شد" بسوی میوه هایی که بی منت بر چهره ام لبخند می زدند. با خوردن میوه ها جانی تازه یافتم و خون در رگهایم عبور را از سر گرفت.چند ساعتی از حضور من در جزیره گذشت, بدون یافتن هیچ نشان و نشانه ای.کم کم, خورشید, به رسم خشوع می رفت تا ستارگان فرصت درخشیدن بیابند و ماه بیاموزد رسم دیرینه ای را که در آن بزرگان خاموشند . غروب رنگ خون گرفته بود. اموشنددن و نشانه ای.در اد می زدند. نشأت گرفته بود, دلهره های همیشگی باز به قلب خسته ام هجوم آورده بود و بر رقص اندامم که  از وجود ترس نشأت می گرفت, می افزود. اشکها منتظر بهانه ای برای رستن بودند و بغض ها چشم براه اشکی برای شکستن. آسمان دیگر کبود شده بود.و من باید برای گذران شب سرپناهی برای خویش می یافتم چرا که سکوت پر تکرار جزیره مرا به شدت ترسانیده بود.به راه افتادم و در به در سرپناهی, به این سو و آن سو سرک کشیدم. اما هر چه بیشتر می رفتم کمتر می یافتم. انگار , جزیره نیز همانند دریا, سر ناسازگاری با خستگان داشت. پس از ساعتی, درمانده از یافتن سرپناه, خسته و بی جان به اعماق جزیره رسیدم. ظلمت, وجود خویش را بر نور کم سوی مهتاب , چیره کرده بود. و نور ماه از لابه لای برگ درختان , به زحمت خود را به زمین می رساند. دیگر توانی برای رفتن نداشتم . نشستم و بر درختی,  تکیه زدم. زمین بشدت سرد و نمناک بود. اما دیگر چاره ای جز این نبود. باید شب را همانجا به صبح می رساندم. نا خواسته به فکر فرو رفتم . تمام لحظات دیروز و دیشب به سرعت, ذهنم را درنوردید. اکنون, « احصار » با تمام بدی هایش, در پیش چشمانم جلوه نمایی می کرد.و من با حسرت, مدام خود را  سرزنش می کردم چرا که در پی خوشبختی , همان اندک خوشی خویش را به تاراج برده بودم  و دیگر چیزی برای از دست دادن برایم نمانده بود. در گیر و دار همین افکار بودم که خواب, بی خبر , چشمانم را ربود.تا شاید بتواند با آسودگیش, سرپناهی باشد بر بی پناهی من.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی