رمان دادر (قسمت اول)

 

به نام او که مهربان است بی هیچ چشم داشتی

شب, آرام و بی صدا بر روی امواج دریا آرمیده بود. ستارگان از آن سوی آسمان نیمه ابری شب, هر از گاهی , به نسیم ملایمی  که نوازشگر امواج کوچک دریا شده بود,چشمک می زدند. کشتی غول آسای چوبین پیکر , رقاصه ی صحنه ی دریا شده بود و  به همراه تلاطم امواج بر روی آب می رقصید. تو گویی که کشتی نگینی بود بر انگشتر نیلی دریا و یا گهوارها ای بود در دامان پر مهر او.

عرشه ی کشتی مملو از مسافرانی شده بود که به شوق ضیافت ستارگان, از اتاقک کشتی بیرون آمده بودند. به هر سو که می نگریستی , کسی را میافتی که به آسمان می نگریست.  مسافران, چشم در چشم ستارگان  دوخته بودند و زیبایی آسمان را تقدیس می کردند.

هنوز چند ساعتی بیش نبود که کشتی, مبدا را به شوق مقصد رها کرده بود.مقصدی که برای دیدنش, باید تا طلوع فجر انتظار می کشید.

انتظاری که  با نظاره چشمان زیبای آسمان, دیگر به چشم نمی آمد.

من  اما, تنهای تنها, در گوشه ای نظاره گر  چشمان پر شور مسافران و ستارگان بودم.

خسته بودم  و بیجان. خسته از تکاپوی روزانه و هیاهوی بی مروت شهر. شهر مبدا,«احصار» نام داشت. شهری پر از کوچه های بن بست و دیوارهای بلند. با آدم های رنگارنگی که هر کدام در گوشه ای از این شهر, گرفتار طلسم بی مروتی های عامیامنه ی شهر شده بودند. در «احصار» نه کاری بود و نه کسبی. «خوشی» واژه ای بود که سالها پیش از قاموس این شهر گریخته بود.زندگانی  فقط در حد زنده مانی بود, و شادی  برای مردم, در  خنده های مستانه شبهای کافه, خلاصه می شد.

سالها بود که ساکن این شهر بودم. سالهایی که در برابر چشمان خسته ام بسان قرن هایی گذشته بود.

هر روز که می گذشت چهره ی شهر پیش چشمانم کریه تر می شد.مدتی بود که در سدد گریختن از اختناق «احصار»بودم. می خواستم بگریزم. بگریزم تا نگذارم , باقی عمرم در سکوت خفقان آور «احصار» گم شود. « احصار» برایم ساحره ای شده بود که شور جوانی ام را در  تنگ تاریک شهر اسیر کرده بود.  

قلبم تمنای تپیدن داشت. ماهها و سالها از تپیدن پرشورش می گذشت. اما دیگر تاب تپیدن نداشت. تمام ترس و هراسم این بود که مبادا روزی ضربه های نحیف قلبم به شیشه ی نازک عمرم اصابت کند. و عمرم در حسرت  لحظه ای خوش به آخر رسد. احساس کردم که دیگر باید گریخت. باید تمام  غربت شهر را روی سنگفرش خیابانش گذاشت و رفت.  این بود که سرانجام عصر امروز, گریزان از زدوبند های شهر , به عرشه تنها کشتی بندر, پناه آوردم تا مرا به شهر «ابعد» برساند. شهری در آنسوی آبهای بندر «احصار».

 مدتی بود شنیده بودم در «ابعد», روزگار , رو براه است. و مردم آنجا,تمام زندگی را زندگی می کنند. عشق و امید واژههای لا ینفک کوچه های آنند و لبخند,روی لبهای مردمش عادتی دیرینه گشته است. عادتی که در «احصار» توهمی بیش نبود.

به عشق رسیدن به آنجا بود که تمام  هستی بی رنگ و رویم را در «احصار» رها کردم و همراه کشتی دل به دریا زدم. راهی دریا شدم تا به خاطرات تلخم پایانی خوش ببخشم.بی مهاوا دل به دریایی سپردم که روزههای مدیدی, نوید روزگار خوش را در گوشم زمزمه کرده بود.

نسیمی روی بستر دریا وزیدن گرفت. هوای نیمه ابری شب, به سردی می گرایید و مسافران را رهسپار کابین کشتی می کرد. هوای سرد روی عرشه, رعشه ای بر قامت نحیفم انداخته بود. چشمانم انتهای دریا را می نگریست. انتهایی که  انحنایی پایان ناپذیر داشت. چنان  که  گویی محراب آسمان پر ستاره بود.

قطره بارانی که بر روی صورتم نشست, به ناگه مرا از اعماق دنیای افکارم به بیرون کشید. صدای کاپیتان کشتی در لابه لای نعره های مستانه باد به سختی شنیده می شد .کاپیتان  از مسافرانی که هنوز روی عرشه بودند می خواست که به کابین بازگردند. ملوان ها هر کدام به سویی می دویدند . مردی که به همراه کودکش به تماشاخانه شب آمده بود, هراسان از خشم دریا و آسمان, کودک را در آغوش گرفته بود و به سمت کابین می دوید و کودک وحشت زده می گریست.

باران دیگر شدت گرفته بود و نیزه های خیسش  از پس تازیانه های باد بر روی صورت یخ زده ام می نشست. من نیز دوان دوان به سمت کابین کشتی دویدم. بهشت مهربان دریا, به یکباره , مبدل به جهنم سردی شده بود که  کشتی  عظیم الجثه را همچون تکه چوبی به این سو و آن سو  می کشید. کشتی کاملا متلاطم بود. امواج کوچک, اکنون در مقابل دیواره کشتی قد برافراشته بودند وگه گاهی خشمناک بر روی عرشه کشتی می نشستند.

خود را به کابین رساندم. درون کابین روشن بود اما پر صدا. نه صدایی که از کسی برخیزد, بلکه صدای ضربه های بی رحمانه امواج بود که بر اندام چوبین کشتی می کوبید و سکوت را از میان جمع حیرت زده مسافران به یغما می برد.

صدای مقاومت تخته های فرسوده کشتی در مقابل مشتان پر قدرت آب, به کابوسی می ماند که گویی قصد اتمام نداشت. کشتی پیر سالهای سال در جنگ با دریا پیروز شده بود, اما انگار امشب رمقی برای جنگیدن نداشت. همه پی برده بودند که کشتی شکست را پذیرفته است, اما هنوز در برق چشمانشان می شد نور امید را حس کرد. امیدی برای ماندن. نه به شاد ماندن و یا خوش ماندن, بلکه فقط امید به زنده ماندن  بود که چشمانشان را چونان ستاره ای , درخشان نگاه داشته بود.

ناگهان صدای مهیبی به گوش رسید, صدایی که حکایت از شکستن دیواره کشتی داشت.تخته های کناره ی کشتی شکسته بود و کشتی پیر شکست خورده بود. مسافران وحشت زده جیغ می زدند. کودک, زیر فشار دستان  پدر که سخت او را در آغوش گرفته بود, فریاد می کشید. آب بتدریج وارد کابین می شد. مسافران نه جرات رفتن به روی عرشه را داشتند و نه جرات ماندن درون کابین را. آب لحظه به لحظه بالا می آمد و کشتی  لحظه به لحظه پایین می رفت. عده ای از مسافران به سمت عرشه دویدند. من نیز که در کشاکش این بحبوحه بی رحمی, دیگر امیدی به بودنم نبود, به دنبال دیگران به سمت عرشه رفتم. روی عرشه بسی سهمناک تر بود از آرامش مرگبار اتاقک کشتی. امواج, بادبانها را درهم شکسته بود و کشتی در حال فرو رفتن در دهان گود دریا بود. بعضی از مسافران وحشت زده به بقایای بادبانها دل بسته بودند. اما امواجی که بر روی عرشه می کوبید هیچ اثری از ترحم به همراه نداشت. ناگهان موج بلندی بر روی عرشه زد. موجی که در یک چشم بر هم زدن  تمام مسافران را به بطن معرکه انداخت.در یک آن, همه به دریا افتاده بودیم و در گیر و دار چنگال آب درمانده. من, چونان بچه ای خرد, در دستان بی رحم آب, در حال نزاع بر سر زندگی ام بودم.

تکه پاره های کشتی همراه امواج به سرعت به این سو و آن سو می رفت.دیگر بازوانم یارای مقاومت نداشت. تمام سعیم بر این بود که خود را به تکه ای از چوبهای خرد شده کشتی بیاویزم  چرا که تنها راه نجات این بود. با هر زحمتی که بود خود را به تکه چوبی که نزدیکم بود رساندم و به آن آویختم. حال فرصتی بود که از اطرافم با خبر شوم. امواج مرا کاملا از کشتی رهانده بودند و کشتی در آن سوی دریا از میان قطرات باران به سختی دیده می شد. طوفان, به تندی, تصویر مبهم کشتی را در مقابل دیدگانم هاشور می زد. ناگهان نگاهم به جسم کوچکی افتاد که امواج به سرعت او را به سمت من می آورد.در دلم یکباره آشوبی به پا شد. آن جسم کوچک همان کودکی بود که از دستان پر مهر پدر رهاگشته بود و اینک بر روی بستر بی رحم آب شناور شده بود.امواج او را به سرعت به سمت من می آورد. اما نه آنگونه که من می خواستم. امواج آب, کودک را به شدت به تخته شناور من کوبید و صدای دلخراشی شنیده شد. گویی که تمام وجود کودک, به یکباره در هم شکست. ابر چشمانم باریدن گرفت و اشکی از سر عجز  و نفرت دور چشمانم حلقه زد. زیر شلاق امواج آب,دریا, بیرحمانه دیدگان خیسم را می شست چونان که گویی اشکهایم از نگاه او, قطره ای از قطرات شور خویش بود. دیگر نه مجالی برای گریستن بود, و نه شاید برای زیستن . قلب  بیقرارم, زندگی ام را بر سر میز خوشبختی, قمار کرده بود و تابوت آب, اندامم را خصمانه در آغوش خویش کشیده بود. چشمانم دیگر شوقی به دیدن نداشت و دستان خسته ام , خسته از بازی زندگی , آرام آرام مرا به دست سرنوشت می سپرد. مأیوس و بی امید خود را به دست امواج سپردم  و بی هیچ امیدی بر روی تکه چوب شناور به خواب رفتم.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی