سایه

 وجود سوزان خورشيد, بر سرم سايه ای داغ افکنده بود و نيزه های طلايي رنگش, بی رحمانه بر نهال نحيف تنم تازيانه می زدند. "دادَر" در گوشه ای آرام آراميده بود. من اما سرگردان و متحير به اطراف می نگريستم. ناگاه نگاهم بر زمين افتاد. سايه ام چه آسوده در سايه ی قامتم بر زمين خفته بود.

فرياد زدم: "دادر! راستی! سايه چيست؟". "دادر" با همان آرامش هميشگی اش لبخندی زد و گفت:

"سايه تذکری است دائمی. هميشه و در هر جا همراه توست. سايه, نقش پيکر توست بر تارک خاک, و گويي تويی که بر خاک خفته ای. سايه تلنگری است به تو  تا هرگاه بدان می نگری دريابی که تو از خاکی و به خاک بر می گردی..."

 بر دستهايم نگريستم. "دادر" راست می گفت. دستهايم رنگی از خاک داشت. بی رمق بود و خسته. خسته از جدالی ديرينه. جدال بر سر زور و زر, بر سر هيچ و پوچ, برای زندگی بهتر, بر سر سکه ای بيشتر يا کمتر....»

بخشی از رمان دادر

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی