خطی که دیگه صافه و بوقی که مُمتده

 

باور نمیشه کرد، نه این قصه راست نیست
چشمات چیز دیگه ای تعریف میکنند
گفتی که حس قبلو نداری به من ولی
بیتابی هات، حدسمو تایید میکنند


باید یه قصه باشه پسِ این دروغ تو
شاید که خسته باشی از این عشق بی بدیل
آخه نمیشه یک شبه دل کنده باشی و
یکباره کات کردن و یک ترک بی دلیل

اون روز وقت شستن پیراهنای تو
یک تکه کاغذ از تو لباس تو یافتم
چند تا عدد نوشته که قطعا شماره بود
مثل همیشه دستخطت رو شناختم

با یک تماس ساده ولی باورم نشد
که این شماره مال پزشک تو بود و بس
تو مبتلا به دردی و در آستان مرگ
حرفای دکترت که مثه پتک بود و هست

میگفت دکترت که امیدی نداره به
درمان دردی که به تنت چنگ میزنه
چیزی از عمر تو دیگه باقی نمونده و
یک جای کارت اما هنوز لنگ میزنه

میگفت دکترت نگران منی هنوز
داری برای تنهاییام نقشه میکشی
یک نقشه ی عجیب که غمگین و تلخ بود
یک زهر دردناک که تنهایی میچشی

میخوای که وانمود کنی عشق بین ما
دیگه تمومه تا که دلم از تو سرد شه
میخوای ببینی بعد تو خوشبخت میشم و
فکر و خیالت از تو دلم دیگه پرت شه

حالا کنار تخت تو تو بخش آی سی یو
یک بهت ، بی هوا به سراغ من اومده
دارم همه اش به کارای تو فکر میکنم
چشمام به خطای توی دستگاه زل زده

خطی که دیگه صافه و بوقی که ممتده
چشمام که خیسه خیسه و دستات که سرد سرد
این یعنی عمر عاشقی ما تمومه و
یک پارچه ی سفید به روی تو میکشند

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی