خودکشی

 

فرقی نمیکنه توی دنیا چه کاره ای!
وقتی دلت بگیره ، چشات خیس میخوره
حتی اگه یه عمری رو جلّاد باشی هم
اون لحظه تیغ از رو رگت لیز میخوره


وقتی هجوم خاطره ها سیل میشن و
وقتی غزل برای خداحافظی کمه
میخوای یه جور دیگه تمومش کنی ولی
مثل همیشه لرزش دستات مزاحمه

تیغو دوباره روی رگت راه می بری
رو خطّایی که از دفعه ی قبل خَش شدن
میدونی که نمیشه ولی سعی میکنی
آخه تموم دلخوشیات با تو بد شدن

یک سوزش خفیف و یه رد، روی دست تو
این دفعه ماجرا واسه تو فرق میکنه
خونی که از رگت داره فواره میزنه
آروم تموم جسم تو رو سرد میکنه

داری تو خون خیس خودت غوطه میخوری
یکهو در اتاقو یکی باز میکنه
با گریه، مضطرب، خودشو میرسونه و
درمونده از نجات، تو رو ناز میکنه


اشکهاش مثل یخ روی لبهات میچکه
میدونه واسه موندن تو دیگه وقت نیست
می فهمی واقعا چقدر دوست داردت
فهمیدنش تو این لحظات دیگه سخت نیست

دستاشو سِفت دور رگت حلقه میزنه
میخواد ببنده راه خروج خون تو رو
این باره اوله داری تردید می کنی
میخوای یکی به زندگی برگردونه تو رو
 
از خواب میپری و یه کابوس دائمی
داره دوباره عشقتو تهدید میکنه
آروم نگاش میکنی آسوده خوابه و
این عشق، روز مرگتو تمدید میکنه

 

رضا درودی

1396-12-14

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی