سربازِ من

 

اون فیلم عاشقونه فقط یک بهونه بود
چشمای ابریمون به بهونه نیاز داشت
یک سینمای دنج ، دو ساعت ، یه ریز اشک
اما دلیل اشک من و تو، یه «راز» داشت


رازی نه سر به مٌهر، که معلوم و فاش بود
از رنگِ خاکیِ یونیفورمُ کلاهِ تو
تو عازمِ نبرد و من اینجا اسیرِ عشق،
بعد از همین سکانس شدم چشم براهِ تو

اوجِ تراژدی واسه من رفتنت نبود
صد داغِ سخت تر، توی فیلمنامه مون نشست
سربازِ من! تو رفتی و من بعدِ رفتنت،
هر روز گریه کردم و هر شب دلم شکست

تُو ، دورِ دورِ دور، رو یک خاکریزِ سرد!
من، داغِ داغِ داغ، ز درد ندیدنت
دلتنگیِ مدام، تو روزای بی کسی
هر شب، نماز و نذر، برا سالم رسیدنت

چک میکنم همیشه و هِی غصه می خورم
یک نامه واسه من، توی صندوق پُست نیست
اخبارِ جنگ، لحظه به لحظه، شبانه روز،
آمارِ کشته هایی که قطعا درست نیست

با هر گلوله ای دو نفر کشته میشنُ
توی خبر یکیشونو اعلام میکنن
هر ترکشی دو قلبُ به آتیش میکشه
اما همه یکیشونو انکار میکنن

راستی هنوز یادته اون روز بعد ازظهر
چشمای ابریمون به بهونه نیاز داشت؟
یک سینمای دنج، دو ساعت یه ریز اشک
یادش بخیر، اشک منو تو یه «راز» داشت.

 

رضا درودی

بهمن 96

نظرات   

 
#1 سمیه 1396-11-08 07:26
با سلام و احترام
شعر بسیار زیبا و با مضمونی نوشته اید.از اینکه ما را در احساس خود شریک کرده اید ممنونیم و برایتان آرزوی موفقیت و سلامت میکنیم.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی