یک داستان قشنگ

 

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه. صبح روز بعد… همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید

نظرات   

 
#1 Roshan 1399-10-04 11:50
با سلام
برخلاف تصور، داستان قشنگی نبود؛ چون یه قشر رو هدف قرار داده و دید دیگران رو نسبت به کادر درمان (با یه داستان شاید ساختگی)، خراب میکنه. اگر قرار بر اینه که کسی هدف قرار داده بشه، آدمی باید اول از همه خودش رو هدف بگیره. داستانه یه نکته‌ای درونش بود نه اینکه نبود، ولی میتونست به شکل بهتری گفته و منقل بشه.
موفق باشید
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی